فرازهایی از علم الارواح و معاد61

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

فرازهایی از علم الارواح و معاد

تهیه، تدوین، تنظیم:

دکتر جهاندار مهر افشا

فصل دوم

معرفت نفس

قسمت شصت و پنجم

نظر حکما درباره ی اینکه جوهر چیست؟

بعضی از مطالب است که از نظر فلاسفه و حکما و اغلب عرفا اهمیت خاصی دارد، همچنان مسئله زمان و مکان و حرکت و غیره که قبلاً به مختصری از شرح آنها اشاره شد و اما مسئله دیگری مورد بحث و گفتگوی آنان است که اشاره ای به آن در اینجا بی مورد نیست و آن مسئله، جوهر است.

اینکه در گفتار بعضی از فلاسفه و حکما درباره ی جوهر عقل و «جوهر نفس» مطالبی پر سر و صدا آمده است، اکنون در رابطه به این موضوع بحثی را که در کتاب «کشف المراد» خواجه نصیر الدین طوسی آمده که شارح آن کتاب «علامه حلی می باشد» متذکر می شویم.

Image result for ‫علامه حلی‬‎

در فصل چهارم آن کتاب درباره «جوهر مجرده» می گوید: پیش از این گفتیم: جوهر پنج نوع است، سه نو مقارن ماده که جسم است و هیولی و صورت، و دو نوع مجرد که عقل است و «نفس» - و مقصود از جوهر مجرد آنست که به خود قائم باشد نه به محل و مکان!

علامه شارح می فرماید: گروهی از متکلمان جوهر مجرد را انکار کردند که اگر موجودی غیر جسم و جسمانی موجود باشد، در این وصف با واجب الوجود مشترک خواهد بود، و این سخن سخت سست است، زیرا که اگر چند چیز مشترک باشند در صفات سلبی لازم نیست در ذات یکی باشند برای اینکه هر بسیطی با بسیط دیگر مشترک است در اینکه ماسوای آنها از آنها سلب می شود پس دلیلی بر امتناع و محال بودن عقول و جواهر مجرده نداریم.

اما مسئله دوم در مورد نفس ناطقه است که می فرماید: « یکی از انواع جوهر «نفس ناطقه» می باشد» و حکما چنین تعریف کرده اند: که آن کمال اول است و مقصود ازکمال اول  مبداء و اصل سایر کمالات است و جان داشتن را اصل کمال و کمال اول گفته اند و صفات دیگر را کمال دوم.

و اصولاً حکما نفس را بر صورت نوعیه گیاه و حیوان و انسان اطلاق می کنند و صورت نوعیه فلکی را نفس گویند و توضیحاتی در این مورد داده اند که نفس حیوانی با نفس فلکی شباهت ندارد.

و دیگر اینکه گفته اند: که نفس غیر از مزاج است، چون نفس خود شرط پدید آمدن مزاج و خود اقتضائی دارد غیر از اقتضای مزاج، و همچنین گویند: نفس غیر از بدن است، زیرا هیچکس غافل از خود نیست و در هنگامی که غافل از خود نیست از اعضای بدن خود غافل است یا اصلاً آن عضو را نمی شناسد.

و اما علامه حلی فرمود: مردم در ماهیت نفس اختلاف نمودند که آیا جوهر است یا عرض و آنها که گفتند جوهر است اختلاف کردند که آیا مجرد است یا نیست؟ مشهور نزد حکمای پیشین مجرد بودن آن است و جماعتی از متکلمان مانند «بنی نوبخت» و شیخ مفید از امامیه و غزالی از «اشاعره» گفتند: جوهر مجرد است، نه جسم است و نه جسمانی؛ خواجه نصیرالدین طوسی هم این قول را برگزیده است.

ادامه دارد....

 

گزارش های مستند از سراسر جهان در رابطه با پیام و خواسته های ارواح

تهیه، تدوین و تنظیم:

دکتر جهاندار مهر افشا

قسمت  سی و دوم

اشباحی که بحران آفریدند

غروب روزی از سال 1905 مادر و پسری در باغ خانه شان نشسته و سرگرم گفتگو بودند. هوا گرگ و میش بود و خورشید در حال غروب، سایه های درختان و دیوارها را بلندتر از همیشه کرده بود. همه چیز عادی و دلپذیر بود و هیچیک از آنها تصور نمی کرد تا لحظاتی بعد زندگیشان دگرگون خواهد شد.

در حالیکه آنها گرم گفتگو بودند پسر که نامش جان بود در صندلیش جا به جا شد و به چمنزار رو به رو اشاره کرد و با تعجب گفت: «الن آنجاست»

تعجب او قابل درک بود. الن دختر بزرگ خانواده بود که او را به برایتون در جنوب انگلیس فرستاده بودند تا ماجرای عشقی را فراموش کند. او در آنجا از وضعیت خود ناراحت و افسرده بود. در عین حال مادر می دانست که پدر از مراجعت دختر که بر خلاف میل او بود به شدت عصبانی خواهد شد.

مادرگفت: « جان زودتر برو و به الن بگو به سرعت خود را به خانه برساند. به پدرت هم چیزی نگو.»

پسر ازجا بلند شد. اما دوباره سر جایش نشست. صبح آن روز قوزک پایش ضرب دیده بود. «مادر نمی توانم دنبال او بروم، مری را بفرست.» مادر دختر دیگرش را از درون خانه صدا کرد تا دنبال خواهرش برود. «پدر نباید چیزی از بازگشت او بداند. صبح او را دوباره راهی خواهیم کرد.»

ماری که دختری پر شور و جوان بود، از در باغ بطرف چمنزار دوید. برای خواهرش دست تکان داد وهنگامی که دید خواهرش جواب او را نمی دهد، تعجب کرد. دوباره او را صدا زد. الن بی آنکه جوابی بدهد بطرف جاده پیچید و از خانه دور شد.

 

شال گردن آبیش در پشت سراو موج می خورد.

ماری سرانجام به او رسید و سعی کرد بازوی او را بگیرد. : «الن کجا می روی؟ چرا تو....» اما کلمات درگلویش گیر کرد. دستش از درون بازوی خواهرش رد شد. مثل آن بود که هوا را لمس کرده باشد. لرزش سردی در تنش دوید و دید که الن دور و ناپدید شد. ماری مبهوت به خانه مراجعت کرد. مادر وبرادرش در انتظار او بودند. به آنها گفت چه اتفاقی افتاده، مادر که وارفته بود شوهرش را پیدا کرد و ماجرا را برای او گفت. مرد پاسخ داد که به یقین بلایی بر سر دخترشان آمده است.

روز بعد هراس آنها به واقعیت پیوست. خبر رسید که دختر خود رادرست در همان زمان که شبح ظاهر شده بود- در دریاچه غرق کرده است.

در طی تاریخ در سراسر جهان گزارشهای بسیاری از رویت اشباح دریافت شده است. بسیاری ازاین گزارشها به فرهنگ عوام راه یافته و بصورت قصه های عامیانه در آمده، در این قصه ها، اشباحی چون دود، در نقاط متروک ظاهر شده اند و ترس و وحشت بسیاری آفریده اند.

گاه و بیگاه ردی از عملیات شیطانی یا انتقامجوئیهای ترسناک نیز در اعمال این اشباح پیدا می شود. گاه آنها به شکل اشباحی که زنجیر بر دست و پایشان بسته شده ظاهر می شوند که نشانی است از بیعدالتی که در زندگی بر آنها رفته است.

تا سال های سال وجود اشباح سخنان راست و دروغی بود که با آنها میشد کودکان را ترسانید و گاه بزرگترها را سر جای خود نشاند. اما عناصر حقیقی آنها بندرت مورد بررسی قرار میگرفت.

اما سوال اصلی همچنان در حاشیه این قصه ها باقی ماند؟ آیا این قصه ها ریشه ای درواقعیت دارند؟ آیا جنبه های هیجان انگیز یاترسناک و سرگرم کننده آنها باعث می شود نیروهایی که ماوراء تفکر بشر هستند پنهان بماند؟

در اواخر قرن نوزدهم طلاب مسایل ماوراء الطبیعه هزاران گزارش مواجهه و دیدار با اشباح را مورد بررسی قرار دادند. اعتقاد آنها بر آن بود که ظهور اشباح به بررسی دقیق نیازمند است. یکی از این محققین به نام فردریک می یر چنین نوشت: « روح هر چه باشد، پدیده ای است بسیار غامض در طبیعت».

هنوز هم جستجو برای پیدا کردن شواهد ادامه دارد. ارائه اسناد در این زمینه کاریست بسیار حساس. بسیاری از موارد مواجهه با ارواح به خطرات بیشمار منجمله مرگ منجر شده است. در بسیاری از موارد، روح در لحظه ی مرگ شخص یا چند ساعت بعد از آن ظاهر می شود. و نزدیکان و اقوام شخص این روح را مشاهده می کنند.بعضی اوقات روح سالها بعد از مرگ ظاهر می شود وغالباً حاوی پیامی است برای زندگان تا آنها را از آرامش خود در جهان دیگر مطمئن سازد. یا به دنبال عدالت تحقق نیافته ای است.

اما ظهور ارواح منحصر به مردگان نیست. ارواح زنده ها نیز گاه بدون دلیل و هدف خاصی ظاهر می شوند. بسیاری از مردم بدل یا همزاد خود را دیده اند که از بدنشان خارج شده و اعمالی معمولی را انجام داده درحالیکه غیر از خود شخص عده زیادی شاهد این قضایا بوده اند.

نوع دیگری از ظهور ارواح نیز وجود داردو آن ظاهر شدن روح درنقطه ای خاص است. روح گاه خود را به کسانی نشان می دهد که هیچ رابطه و نسبتی با او ندارند. موزه ها، بیمارستانها، و خانه های متروک یا مسکونی می تواند جایگاه اشباح و ارواحی می شودکه خود را به اشکال مختلف در می آورند. گاه صحنه های جنگهای قدیمی نیز دوباره پیش چشم کسانی ظاهر شده است.

البته آسانترین راه آنست که تمام این گزارشها را غیر واقعی بیانگاریم و آنها را بکناری بیندازیم. کسانی که به این مسائل اعتقاد ندارند می گویند درجایی که هیچ موردی پیدا نشده که شواهد ومدارکی کامل به همراه داشته باشد، بنابراین می توانیم نتیجه بگیریم که همه آنها یا تقلبی و خیالی است یا توضیحی منطقی و مادی دارد و ربطی به دنیای ارواح ندارد. آنها خاطر نشان می کنند مجموعه ی چند صفر همیشه برابر با صفر است. در عوض عده ای دیگر معتقدند، گرچه موارد دیده شده ممکن است از لحاظ مدرک ناقص باشد امامجموعه ای شواهد حجم انبوهی را تشکیل میدهد. یک تکه کاهگل، مقاومت چندانی ندارد، اما توده ای کاهگل می تواند سقف مقاومی را تشکیل دهد.

 

علاوه بر آن مباحث جدید در فیزیک نوین می تواند مبنایی منطقی برای اندیشیدن درباره این مسایل را به ما عرضه کند. دکتر کریستوفر بدلر فیزیولوژیست انگلیسی می نویسد: «مشکل اصلی اینجاست. مردم به چیزی که قابل توضیح نباشد، اعتقاد قوانین قدیمی فیزیک که در آن همه چیز مانند عقربه های ساعت سر جای خود بود کار می کرد، شاید منجر به پیشرفت های تکنیک هایی شد اما از توضیح کشفیات جدید عاجز بود. برای مثال میتوان گفت شاید اشباح نشان و رد پا از پدیده هایی باشند که در طول زمان برجا مانده اند».

توضیح این پدیده ها هر چه باشد، محققین عقیده دارندکه این پدیده ها جایگاه واقعی خود را به تدریج پیدا خواهند کرد. متخصص فرا روانشناسی لوییزا راین در 1981 چنین نوشت: « فرا روانشناسی، سیندرلای علم است، نامادریش یعنی علم هرگز او را مورد ملاطفت قرار نداده و خواهران بزرگترش، فیزیک، شیمی، زیست شناسی، به او بی اعتنایی کرده اند. باید دید آیا شاهزاده ای او را نجات خواهد داد یا نه.»

اما در سال 1882 وقتی فردریک می یر و همکارانش، انجمنی برای مطالعات روانشناسی تشکیل دادند تا مسئله ظهورارواح را بررسی کنند صحبت ظهور چنین شاهزاده ای در کار نبود و تشویقی هم نسبت به این مسایل صورت نمی گرفت.

اعضای تشکیل دهنده ی انجمن، اشخاص سرشناسی بودند، می یر شاعری بود و در کمبریج به تدریس اشتغال داشت. ادموندکورنی، اولیور لاج، فیزیکدان برجسته ی دانشگاه لیورپول و سر ویلیام بارت استاد فیزیک دانشگاه دابلین.

نخستین بیانه ی انجمن این بود: آنچه انتظار داریم در نهایت از مطالعات ماحاصل شود، مجموعه ایست از روایات ترسناک و تکان دهنده مقالات ما ممکن است برای عده ای ملال انگیز باشد. اما بهر صورت موضوع از طرف ما دنبال خواهد شد.

انجمن با اعتقادات فراوان رو به رو شد. بگفته پرفسور سیدویک : « مردم ازما انتظار داشتند به جای بررسی چنین مقولانی، مقاله ای درباره ی افلاطون بنویسیم یا زندگی فلان جانور را مطالعه کنیم.

حتی عده ای ترجیح می دادند به جای کارهای عبثی چون مطالعه ی درباره ی خانه های تسخیر شده و اشباح با پدیده هایی چون آینده بینی، انتقال افکار و غیره بپردازیم.»

 

معهذا انجمن باجدیت به کار خود ادامه داد. اولین فعالیت های آنها تشکیل کمیته ای بود که هر گونه گزارشی درباره ظهور روح یا شبح در هنگام مرگ افراد را به دقت بررسی  و مطالعه کند. اما این نوع تحقیقات از طرف مردم با واکنش روبه رو شد.

سپس انجمن نامه هایی برای روزنامه های لندن، روزنامه های محلی و انجمن های مشابه فرستاد و تقاضا کرد هر گونه اطلاعاتی که در این مورد دارند برای آنها بفرستند. نتیجه نا امید کننده بود. بسیاری به این نامه ها پاسخ دادند، اما اعضاء دریافتند پاسخها اگردروغ کامل نباشد، یادآوری داستان گونه ی ماجراهای گذشته است. شهادتها نادرست و در قضاوتها تعصب وجود داشت.

بنابراین محققین ضابطه های سفت و سختی در هر مورد وضع کردند. در هر مورد، اگر امکان داشت، آنها باراوی به شخصه مصاحبه انجام دادند وسعی کردند روایت های گوناگون را با یکدیگر مقابله کنند.مدتی بعد انجمن به نتایجی دست یافت. در گزارش نخستین آنها چنین آمده بود: «موضوعی که ما را تحت تأثیر قرار می دهد جنبه ی ترسناک یا هیجان انگیز شواهد نیست. بلکه کیفیت فوق العاده آنهاست. کیفیتی که مرزهای واقعیترا در می نوردد.»

دو نمونه ازگزارش هایی که آنها به دست آوردند توسط اشخاصی داده شده بود که از نظر منطقی وعقلی کاملاً قابل اعتماد بودند و امکان اینکه دچار توهم یا خیال شوند وجود نداشت.

در واقعه ی اول شخصی به نام آقای راولینسون در اتاقش لباس می پوشید که حضوری نیرومند را در اتاق احساس کرد: « به دور وبرم نگاه کردم، کسی را ندیدم  اما بلافاصله جزئیات صورت دوستی قدیمی ظاهر شد. تکان خوردم. فوراً به اتاق همسرم دویدم، به او گفتم می ترسم که او مرده باشد.»

راولینسون و همسرش آنروز چند بار درباره این ماجرا صحبت کردند. روز بعد راولینسون نامه ای از برادر دوستش دریافت کرد، به این مضمون که برادرش درست در ساعت هشت- همان ساعت که شبح ظاهر شده بود- مرده است.

راولینسون اظهار کرد تا آن زمان هیچگاه شبحی ندیده بود و بعد از آن نیز این اتفاق تکرار نشد.

مورد دیگر از این هم جالب تر است راسل کلت، سروان ارتش بریتانیا که آنموقع طفلی مدرسه ای بود و با اقوامش در ادینبورگ اسکاتلند زندگی می کرد. شبح برادرش را دید که ستوان بود و در جنگ کریمه شرکت کرده بود. راسل نیمه های شب از خواب بیدار شد و برادرش اولیور را دید که بر روی صندلی نشسته است و بنظر می رسید هاله ای مهتابی رنگ او را احاطه کرده است.

راسل فکر کرد دچار خیالات شده است و آنچه می بیند پرتوی است از نور مهتار که بر حوله ی او روی صندلی می تابد. اما شبح همچنان پایدار بود. «که برادرانه و غمگین به من می نگریست». شبح آنقدر واقعی بود که راسل از جا بلند شد و بطرف پنجره دوید. اما شب تاریکی بود و باران سنگینی می بارید.

راسل ترسیده بود، از اتاق بیرون دوید اما به پشت سر نگاه کرد و متوجه شد شبح زخم عمیقی بر روی پیشانی دارد که از آن خون می ریزد.

وقتی راسل ماجرا را برای پدرش گفت پدر به او سفارش کرد که دیگر چنین چرندیاتی نگوید و از این مقوله با کسی حرفی نزند. اما ماجرا چرند نبود. چند شب بعد خانواده خبر مرگ اولیور را دریافت کرد. او در حمله نیروهای عثمانی کشته شده بود.

راسل به یاد می آورد که چند ماه قبل اولیور که در وضع روحی نامناسبی بسر می برد. برای او نامه ای نوشته بود و ابراز نا امیدی کرده بود. راسل در جواب به او دلگرمی داده بود و در آخر نامه افزوده بود اگر قرار است برای او اتفاقی بد رخ بدهد، دلش می خواهد یکبار دیگر او را در همان اتاق همیشگی ببیند.

چند سال بعد کورنی، می یر و پادمور گزارشی 1400 صفحه ای به نام «خیال زندگان» منتشر کردند که پر آوازه ترین گزارشی است که تا امروز منتشر شده است.

هدف گزارش، بررسی سوالی بود همگانی و پایه گذاری مطالعه در باب معمایی که بشر در طی قرون با آن مواجه بود.

کار بر روی این پدیده باعث شد حجم عظیمی از شواهد و مدارک جمع آوری شود. مولفین یقین پیدا کردند جای هیچگونه تردید درباره ی مواجهه با اشباح وجود ندارد. هدف از آن پس درک و طبقه بندی این تجربیات بود.

مهمترین نتایجی که از 701 مورد جمع شده به دست آمده ظهور روح در لحظه مرگ یا لحظات نزدیک به مرگ بود. در بعضی از موارد اشخاصی که در لحظات بحرانی یا خطرناک قرار می گرفتند نیز چنین وضعیتی از خود بروز می دادند؛ یعنی بین آنها و نزدیکانشان توسط تله پاتی ارتباطی برقرار می شد و وضعیت خطرناک را منتقل می کردند یا روح آنها بر نزدیکانشان ظاهر می شد.

انجمن به این موارد «ظهور در بحران» نام داد. انجمن سپس به تحقیق درباره ی پدیده های جانبی و آنچه اوهام نام گرفته بود پرداخت و دریافت که درصدی از مردم اوهام خود را با ظهورارواح یکی گرفته اند.

سوالی که معمولاً مطرح می شد و مصاحبه شوندگان باید به آن پاسخ می دادند این بود: «آیا تا به حال اتفاق افتاده درحالی که کاملاً هشیار هستید حس کنید موجودی را می بینید. یا چیزی شما را لمس می کند یا صدایی را می شنوید که مربوط به جسم واقعی و خارجی نیست؟»

سوالها بر صفحه ای چاپ شده بود و پاسخ دهنده با کلمات آری یا نه می توانست به آنها پاسخ دهد. به آنها که جواب مثبت می دادند پرسشنامه دیگری داده می شد تا جزئیات امر را بنویسند. از میان این پرسشنامه ها 17000 جواب از سراسر جهان از برزیل تا استرالیا و روسیه جمع آوری شد. در صد بالایی جوابها نشان از واقعیتی آماری می داد.

معروفترین موارد ذکر شده مورد خانم سابین بود که در 3 ژانویه 1904 در اتاق خود نشسته بود و زیر نور شمع انجیل می خواند، که بناگاه در آنسور میز برادرش را دید که نشسته و به او می نگرد. برادرش در آن لحظه هزاران کیلومتر دورتر بر روی دریاها مشغول خدمت بود. خانم سابین نترسید زیرا نگاه برادرش گرم و دوستانه بود. هیچکدام حرفی نزدند. چند لحظه به یکدیگر می نگریسند بعد شبح آرام آرام ناپدید شد.

خانم سابین پشت انجیل نوشت: برادرم را دیدم و در کنار آن، تاریخ این رویت را نوشت. یک ماه بعد خبر رسید که برادرش در دریا مرده است. مرگ درست در لحظه ای اتفاق افتاده بود که خواهر شبح او را دید.

متأسفانه هیچ شاهدی در این لحظه حضور نداشت. خانم سابین درباره این موضوع تا لحظه ی مرگ برادرش با کسی صحبت نکرد.

مورد خانم آن کالیر از نیوجرسی اگرچه شبیه به مورد قبلی است اما چند نفر دیگر نیز توانستند قسمت هایی را بر ماجرا بیفزایند و آن را تصدیق کنند. درست در سوم ژانویه 1916 خانم کالیر از خواب بیدار شدو پسرش ژوزف را دید که در آستانه ی در اتاق ایستاده است و به او می نگرد. حضور او در این زمان ناممکن بود زیرا او می بایست 1600 کیلومتر دورتر در کشتی بخاری مشغول کار باشد خانم کالیر متوجه شد سر پسرش در تنظیفی کج و معوج پیچیده شده و لباس کثیفی نیز بر تن دارد.

صبح روز بعد خانم کالیر، واقعه را برای شوهر و دخترانش تعریف کرد، آنها سخنان او را جدی نگرفتند و فکر کردند دچار کابوس شده است.

دو هفته بعد اخبار ناگواری از راه رسید. کاپیتان کالیر- در یک حادثه در کشتی بخار کشته شده بود. دگل کشتی بر روی او افتاده و جمجمه اش را خرد کرده بود.مرگ درست در همان لحظه ای اتفاق افتاده بود که مادر شبح او را رویت کرد.

این واقعه مورد توجه انجمن قرار گرفت. زیرا دخترها و شوهر خانم کالیر جداگانه در این مورد شهادت دادند. بعدها معلوم شد کاپیتان کالیر نیمه ی شب بر روی عرشه می آید؛ که این واقعه اتفاق می افتد. لباسش در اثر سقوط دگل پاره و کثیف می شود.

موارد ظهور ارواح فقط شامل اعضای خانواده نمی شود. در یکی از مواردی که در دهلی- هند اتفاق افتاد، روح خود را بر شخصی دیگر ظاهر کرد.

در آوریل 1968 خانم دکتر بانو لینگار استاد دانشگاه دوران نقاهت بعد از عملی سخت را در بیمارستان می گذرانید. او شب سختی داشت و گاه در حالت هشیاری گاه در حالت نیمه هشیاری بود، دوست او سومات کرتی مرتب به ملاقات او می آمد وغالباً همراه دختر دکتر لینگار از او پرستاری می کرد.

یک روز بعد از ظهر در حالیکه دکتر لینگار خوابالود بود چشمش را باز کرد و پدر بزرگ خانم کرتی را دید- قبلاً هم او را دیده بود- که کنار تخت ایستاده وبا نگاهی عجیب او می نگریست و به او گفت: « نمی خواهی دخترم را به خانه بفرستی؟» دکتر لینگار فکر کرد تب شدید باعث چنان توهمی شده. سرش را به سویی دیگر برگرداند و انتظار داشت که تصویر ناپدید شود اما چنین نشد. پیر مرد دوباره ظاهر شد وهمان کلمات را تکرار کرد: « نمی خواهی دخترم را به خانه بفرستی؟»

زن بیمار تهییج شده بود، اما چهره آن دو زن دیگر در کنار تختش آرام بود  نشان می داد آنها چیزی ندیده اند. دکتر لینگار به خانم کرتی گفت بهترست به خانه برود و مواظب پدربزرگش باشد. اما این خانم فکر می کرد دکتر هذیان می گوید. به او اطمینان دادکه حال پدربزرگش خوبست واحتیاج یه مراقبت دارد.

دکتر لینگار آنچه را دیده بود برای دوستش نگفت اما پافشاری کرد که دوستش به خانه بازگردد. سرانجام خانم کرتی موافقت کرد تا تلفنی به خانه بزند وحال پدربزرگش را بپرسد.

تعجب او در آنی مبدل به افسردگی شدید شد. پدربزرگش ده دقیقه پیش در گذشته بود.

سوالی که دراینجا پیش می آید اینست: چرا روح بر کسی دیگر غیر از منسوبین خود ظاهر شد؟ بعضی از متخصصان نظرشان اینست: تب شدید خانم لینگار را آماده رویت ارواح کرده بود.

مورد دیگری از ظهور ارواح بر دیگران سالها قبل در عرشه کشتی بادبانی که از ماری لند بسوی جزایر هند غربی در حرکت بود اتفاق افتاد. در این مورد روح نه تنها خود را بر دو نفر ناظر بیگانه آشکار کرد. بلکه در طول سفری که سرانجام به شکست انجامید، مکرراً ظاهر شد. شاید بدینوسیله خطری را پیشگویی می کرد.

ماجرا قبل از آنکه کشتی از بندر آناپولیس بادبانهایش را بر افرازد آغاز شد. درطول کشیک شبانه یکی از ملوانان ناخدای کشتی را به عرشه فرا خواند. وقتی ناخدا بر روی عرشه آمد. ملوان به او گفت زنی در لباس سیاه التماس کنان بر او ظاهر و بعد ناپدید شده است. تمام کشتی زیر و رو شد اما هیچ نشانی از این زن به دست نیامد. آنها فکر کردند ملوان مست بوده. ناخدا به او تذکری داد و به کابین خود بازگشت.

حوالی ساعت 2 بعد از نیمه شب، ناخدا را بر روی عرشه فرا خواندند. زن سیاهپوش خود را به ملوان دیگری نشان داده بود. نفر دوم آدم قابل اعتمادی بود، اما باز هم هیچ اثری از زن پیدا نشد.

اکنون ملوانان خرافاتی در صدد یافتن وسیله ای بودند تا از کشتی بگریزند. حتی وعده ی پاداش بیشتر آنها را متقاعد نمی کرد تا در این کشتی که به نظر آنها نفرین شده بود باقی بمانند. اما فرمانده ی کشتی اعتنایی به وضعیت آنها نداشت و به سمت آبهای جنوب در حرکت بود.

بعد از دو روز دریانوردی توفان شدیدی آغاز شد. باد توفنده ای بر کشتی می وزید و آنرا به اینسو و آنسو کج می کرد.

بین ساعات 6 و 8 شب 3 نفر از ملوانان ادعا کردند که شبح را دوباره دیده اند. هنگام ظهور شبح امواج غول آسایی بر کشتی هجوم می بردند.

دقیقاً در نیمه شب زن سیاهپوش برای چندمین بار ظاهر شد. در این حال سرعت باد به شدت گردباد رسیده بود. دریا آن چنان متلاطم شده بود که احتمال غرق شدن کشتی می رفت. چهار ساعت باد به شدت وزید و تمام بادبان را تکه تکه کرد. قایقهای نجات کشتی یا خرد شدند یا از کشتی به دریا افتادند وبخش عمده ای از عرشه خراب شد.

سرانجام در ساعت 4 صبح توفان فرو نشست، باد بند آمد، دریا آرام شد و ماه در آمد.

در طول باقی مسیر اتفاق غیر عادی دیگری نیفتاد. اما وقتی کشتی در گواد الوپ پهلو گرفت تا شکر بار کند. زن سیاهپوش برای بار پنجم ظاهر شد. ظهور او مصادف با بروز تب زرد در کشتی شد.

سرانجام وقتی کشتی به مبداء حرکت، بندر بالتیمور رسید نامیه ای در انتظار ناخدا بود، همسرش در گذشته بود.

مورد دیگری که در مجله ی انجمن به چاپ رسید، مربوط به سروان الدرد بویر بود. خلبان انگلیسی که در طول جنگ جهانی اول بر فراز فرانسه مورد اصابت ضد هوایی قرار گرفت و کشته شد. در لحظه مرگ روح او توسط دو نفر از اقوامش که هزاران کیلومتر با او فاصله داشتند دیده شد.

در صبح 19 مارس 1917 خواهر سروان بویر، خانم اسپیرمن در حال خواباندن فرزندش در هتلی کلکته بود که برادرش را پیش رویش دید. نگاه او «مهربان اما شوخ» بود مثل آنکه بخواهد یکی از بازیهای کودکیش را تکرار کند. اگرچه ظهور او در اتاق نابهنگام بود، اما خانم اسپیرمن از دیدار او شاد شد.به برادرش خوشامد گفت و خواست بچه را در گهواره بگذارد. وقتی دوباره سر برگردانید برادر ناپدید شده بود.

تقریباً در همان لحظه در طرف دیگر کره زمین در انگلستان، خواهر دیگر سروان بویر خانم چاتر، تجربه ای مشابه را از سر گذراند. او در اتاقش مشغول تعویض لباس بود که دختر سه ساله اش به اتاق دوید و گفت: « دایی الدرد آمده» وقتی خانم چاتر به دخترش گوشزد کرد که دایی او اکنون در فرانسه است دختر اصرار ورزید که دائیش در طبقه پایین است.

همان روز خانم چاتر ماجرا را برای مادرش در نامه نوشت، اما مدتها طول کشید که خبر مرگ سروان بویر به آنها رسید.

در سوابق انجمن تحقیقات روانی، واقعه ی دراماتیک دیگری نیز ثبت شد، که مربوط به هوانوردان انگلیسی در جنگ جهانی اول است. این واقعه توسط ستوان جی لارکین در 7 دسامبر 1918 گزارش شده. او مشغول نوشتن نامه ای بود که دوستش ستوان دیوید مک کانل به اتاقش آمد و اعلام کرد برای تمرین تیراندازی با هواپیما عازم منطقه ای در آن نزدیکی است. و در حالیکه لباس مخصوص پرواز را به تن می کرد اعلام کرد امیدوار است به موقع برای چای بعد از ظهر بازگردد. سپس عازم زمین پرواز شد. اما لحظه ای بعد دوباره بازگشت تا نقشه اش را به همراه ببرد.

لارکین تا 3 و سی دقیقه بعد از ظهر مشغول کار بود. در آن ساعت مک کانل با حالتی بشاش وارد اتاق شد. لارکین پرسید: « الان برگشتی؟»

مک کانل پاسخ داد: «بله به سلامت رسیدم، سفر خوبی بود. به امید دیدار.» و رفت. حوالی 3 و چهل و پنج دقیقه افسر ارشد پرواز وارد اتاق شد و گفت مک کانل دیر کرده امیدوارم به سلامت باز گردد. لارکین گفت اما او برگشته. چند دقیقه پیش اینجا بود. اما نتوانست بگوید که دوستش اکنون کجاست. ساعتی بعد او به جمع دوستانش پیوست که مشغول صحبت درباره ی هواپیمایی بودند که به تازگی به زمین اصابت کرده و خرد شده بود.

لارکین به تدریج متوجه شد که خلبان کسی جز مک کانل نبوده. حادثه در ساعت 3 و سی دقیقه اتفاق افتاده بود. درست همان ساعتی که ستوان لارکین مک کانل را دید و با او صحبت کرد. اما متوجه نشد که با یک روح صحبت می کند.

در بیشتر مواقع ارواحی که ظاهر می شوند آنقدر طبیعی هستند که تفاوتی با موجود اصلی ندارند.  اشخاص شکاک که این پدیده ها را قبول ندارند می گویند آنها زائیده خیالات هستند. در چنین مورد بخصوص می گویند ستوان لاکرین دچار توهم مغزی شده. از آنجا که مدارک قاطعی در این مورد وجود ندارد راه بر تحقیقات علمی و روانی هم بسته است.

گرچه بعضی از شواهد،جوابگوی انتقاداتی که به عمل می آید نیست اما گاه دلایل محکمتری پیدا می شود: مثلاً زخم سر ستوان کلت در کریمه و لباس خاک آلود ناخدا کالیر.

یکی از موارد به نام «حادثه لباس تمام رسمی» معروف شد وبه انجمن گزارش گردید.

شاهد ماجرا زنی انگلیسی بود که در ساعت 2 بعد از نیمه شب با صدای ضربه های دراز خواب بیدار شد. زن بسوی پنجره رفت دید که مادرش در سالها از او دور بوده پشت در ایستاده، زن همسرش را بیدار کرد. در خانه را گشود اما در پشت در هیچکس نبود. زن نه تنها مطمئن بود که مادرش را دیده بلکه او را در لباس کامل تشریفاتی دیده بود.

روز بعد او از مادرش خبری دریافت کرد مادرش غروب روز قبل در ضیافت رسمی قصر کنزینگتون شرکت جسته بود همانجا حالش به هم خورده بسوی خانه بازگشته و در ساعت 2 بعد از نیمه شب با همان لباس رسمی جهان را وداع گفته بود.

این موارد به اضافه ی چند مورد دیگر بعد از جمع آوری و تجزیه ی و تحلیل در انجمن، منشأ مباحث طولانی درباره ی اصل و منشأ ارواح شد. یکی از مباحثی که مطرح شد و تا امروز نیز مورد بحث قرار می گیرد، اینست که آیا اشباح وجود فیزیکی دارند؟ به عبارت دیگر حجمی از فضا را اشغال می کنند یا تنها در ذهن و خیال رویت کننده ظاهر می شوند.

ادموند گورنی هم مانند دوستش فردریک می یر، ظهور ارواح را پدیده ای ذهنی می دانست که تنها برای شواهدی معین اتفاق می افتد و آنرا از طریق تله پاتی می توان توضیح داد. به عقیده ی او روح یا شبح براستی در صحنه ظاهر نمی شود. در عوض شاهد از طریق تله پاتی، امواجی را دریافت می کند. که بر اثر بحران یا حالت نزدیکی به مرگ ایجاد می شود.

این امواج باعث رویت روح می شود. در مواردی که چند نفر یک شبح را می بینند امواج تله پاتی به چند نفر سرایت کرده است، این نظریه چندان متقاعد کننده نبود و به نظر می رسید خود گورنی هم کاملاً از آن ناراضی نشده بود.

می یر سعی کرد نظریه اصلاح شده ای را عرضه کند و محدودیت های قبل را برطرف نماید. او اگرچه باور داشت که اشباح دارای منشأ مادی نیستند اما عقیده داشت فضایی مادی را اشغال می کنند. نوعی میدان چهار بعدی که با جهان ما تلاقی پیدا می کند و چنین است که بعضی از ارواح هم خواص فیزیکی از خود نشان می دهند و هم علایم غیر فیزیکی دارند.

نظریات کورنی و می یر تأثیرات زیادی بر محققان مسائل روح گذاشت از آنجمله بر ام. تایرل که در سال 1945 به ریاست انجمن برگزیده شد. تایرل 40 سال از عمر خود را صرف مطالعه امور مربوط به ارواح کرد. او تحقیقاتی در رشته فیزیک و ریاضی در دانشگاه لندن داشت و از آنجا فارغ التحصیل شده بود. تایرل در طی همکاریش با انجمن او در کتابش به نام «ظهور» تمام موارد جمع آوری شده ی انجمن را به چهار طبقه تقسیم کرد. این تقسیم بندی هنوز دارای اعتبار است. این چهار طبقه عبارتند از: ظهور زندگان، ظهور درمواقع بحران، ظهور بعد از مرگ ، و ظهور مداوم.

تایرل معتقد بود هر یک از انواع ظهور بستگی به ذهن شاهدی دارد که آنها را می بیند و ناخودآگاه او دراین رویت دخیل است. اما معلوم نیست ظهور حیواناتی مانند سگ، گربه و اسب را چگونه می شود بدین طریق توضیح داد. سر رایدرد هاگارد نویسنده ی انگلیسی در 1904 گزارش کرد که شبح سگ دخترش را که چندی پیش کشته شده بود در نیزاری مشاهده کرده است.

در بعضی موارد شبح حیوانات نه تنها دیده شده بلکه صدای حیوان را نیز شنیده اند. خانم و آقای بوچامپ سگ کوچکی داشتند که آنرا شبها با قلاده ای در کنار آتشدان می بستند. یک شب آنها صدای پای سگ و بعد ناله های او را در اتاق خود شنیدند وقتی اتاق را جستجو کردند، هیچ چیز پیدا نشد آنها تصور کردند که خواب دیده اند اما دقایقی بعد دخترشان از طبقه پائین خبر داد که حال سگ آنها خراب است. به طبقه ی پایین رفتند. سگ را دیدند که به شدت تقلا می کند تا خود را آزاد کند. آنها سگ را آزاد کردند و لحظاتی بعد حیوان جان سپرد.

مورد خانم کلرک حتی وقتی در سایه ی نظریه های گوناگون مطالعه شود بسادگی قابل توضیح نیست.

در اوت 1964 خانم کلرک در مهتابی خانه اش نشسته بود و کتاب می خواند که خدمتکارش به نزد او آمد و پرسید: « خانم، آقایی که هم اکنون با شما صحبت می کرد که بود؟»

خانم کلرک پاسخ داد که تنها بوده و با کسی صحبت نمی کرده است خدمتکار اصرار می ورزید که مرد جوان باری و بلندی با او مشغول صحبت بوده است. خانم کلرک از این موضوع چیزی سر در نمی آورد. تا چند روز بعد خبر رسید برادرش- جوانی باریک و بلند- در همان ساعت و همان روز در گذشته است، خدمتکار هیچگاه برادر خانم کلرک را ندیده بود.

گاهی اوقات بین دو دوست معاهده ای منعقد می شود که هر کدام زودتر مردند با دیگری تماس بگیرد.

لرد هنری بردکهام از چهره های سرشناس اوایل قرن وقتی وارد دانشگاه ادینبورگ شد با دوست جوانش جرارد مکرراً به بحث درباره زندگی بعد از مرگ و جاودانگی روح می پرداختند. آنها با یکدیگر چنین قراردادی منعقد کردند. بعد از اتمام دانشگاه هر یک از آنها به راهی جداگانه رفت. سالها گذشت و لرد بردکهام تقریباً دوستش را از یاد برده بود. هنگامی که برای مسافرتی به سویس رفت شبی به یاد او افتاد. لرد هنری بعد از مسافرتی طولانی، در حمام استراحت می کرد که بناگاه دوستش جرالد را بر روی صندلی دید که لباسهایش را چیده بود. بناگاه از جا پرید و شبح ناپدید شد.

وقتی لرد به ادینبورگ بازگشت. دریافت که دوستش در همان تاریخ- همان شب که شبح بر او ظاهر شد- درگذشته است.

اگرچه آنها در جوانی با یکدیگر قرار گذاشته بودند اما از نظر انجمن، لرد بهیچوجه در شرایط ایده آل برای رویت روح نبود. خود او با این تجربه بسیار محتاطانه رو به رو شد. و سالها بعد در مقاله ای نوشت که واقعه چیزی جز تطابقی تصادفی و خیالی نبوده است. گاه اوقات ظهور ارواح با علایمی فیزیکی و قابل رویت همراه است.

در 1884 پروفسور رومانسن موردی عجیب را در کتاب خود ثبت کرد. یک زوج جوان، شامل جوانی انگلیسی به نام گریفیث و دختری فرانسوی که قرار بود با یکدیگر ازدواج کنند به همراه مادرانشان تعطیلات خود را در ایتالیا و جنوب فرانسه گذراندند و در راه بازگشت به وطن خود بودند. گریفیث به سوی لندن و دختر فرانسوی و مادرش به پاریس.

شبی که گریفیث قرار بود از کانال مانش بگذرد از خوابی سنگین بیدار شد و صدای نامزدش را شنید که به فرانسه به او التماس می کرد به نزد او بیاید. گریفیث سپس نامزدش را دید که به سوی او را آرام کرد و اطمینان داد که موجبی برای نگرانی وجود ندارد. گریفیث به اتاقش بازگشت و به خواب رفت اما دقایقی بعد با دردی در باز و از جا پرید. چراغ را روشن کرد و متوجه شد بازویش در محلی که خیال می کرد دختر آنرا لمس کرده قرمز و متورم شده است.

روز بعد گریفیث به دکتر رفت. دکتر بعد از معاینه گفت بازویش به شدت سوخته است. این امر البته ناممکن بود. همان روز تلگرامی از پاریس رسید که خبر از مرگ ناگهانی نامزدش می داد. او بعد از تبی شدید و بر اثر ابتلا به تیفوس در گذشته بود. بعدها گریفیث دانست که دختر درست قبل از مرگ همان کلماتی را بر زبان آورده بود که او شنیده بود.

درموقع ظهور ارواح نشانه هایی همچون بوی عطر و یا زمزمه آهنگی توسط شخص در گذشته، مشاهده شده است اما نشانه هایی مثل داغ پوستی که در آن شخص براستی درد را احساس می کند  و علایمی بر روی پوستش ظاهر می شود، بسیار نادر است.

در گزارشی که توسط دکتر لوییزا راین، اهل کالیفرنیا ارائه شده چنین آمده: زنی در ساعت 4 صبح روزی در سال 1955 ازخواب برخاست و چنین پنداشت که در حال مرگست و از سرش خون می ریزد. مثل آن بود که سرش زخمی شده و در حال خفگی است. شوهرش برای او کمی آب آورد. در آن لحظه زن صدای پسرش را به وضوح شنید که می گفت: « آه مامان کمکم کن». خانم راین بسیار پریشان شد و به روانپزشک مراجعه کرد. روانپزشک به او اطمینان داد که از نظر روانی هیچ نقیصه ای در او مشاهده نمی شود. دو روز بعد خبر رسید پرسش که سربازیش را در آلمان می گذرانید از ناحیه سر زخمی شده و در گذشته است. درست در همان ساعتی که زن دچار آن حالت شده بود.

در حادثه ای دیگر مردی از نیویورک آماده رفتن به سر کار می شد که بناگاه احساس کرد که ضربه ای به سرش خورد. تمام روز دچار سرگیجه بود. بعداً فهمید مادرش در کالیفرنیا دچار ضربه ای مغزی شده، نوعی لخته شدن خون در رگهای مغز. مادر بعد از بهبود یادآوری کرد، درست در لحظه ی شروع حمله ی مغزی فرزندش را صدا زده بود.

در 1953 دکتر هورنل هارت، جامعه شناس دانشگاه کرنل و عضو برجسته ی انجمن تحقیقات روح در آمریکا (ASPR)آمد

  بررسی مجددی در تمام نظریه های مربوط به ظهور ارواح به عمل آورد. او نظریه ی تله پاتی درمورد ظهور ارواح را رد کرد و معتقد بود که ظهور ارواح مربوط به خودآگاه است.

او بعد از سالها به این نتیجه رسید که در لحظه مرگ- و گاه در زندگی- نوعی جسم روحانی (جسم اثیری) از بدن خارج می شود.

دکتر لوییزا راین نظریه ی دیگری ارائه داد. او بعد از سالها مطالعه به این نتیجه رسید که روح نوعی تجربه ی روانی زندگان است. این تجربه بر اساس نهان بینی ژرف بعضی از زندگان و احساس آنها نسبت به روح صورت می گیرد.

دکتر راین در طی مطالعاتش به مواردی برخورد کرد که در مقوله تجربیات نزدیکی به مرگ قرار می گرفت. در این گونه موارد، شاهد- و نه شخصی که روحش ظاهر می شد- در خطر بود. اغلب آنهایی که در معرض خطر مرگ قرار دارند، شبحی از اقوام خود را که دور از آنها زندگی می کنند، می بینند.

چنین تجربیاتی، گاه به علت آنکه شاهدان، سالها بعد ماجرا را بازگو می کنند از نظر علمی چندان قابل بررسی نیست.

ظهور روح در بستر مرگ قرنها در ادبیات و تاریخ ثبت شده اما تا سال 1960 بطور جدی مورد بررسی علمی قرار نگرفت. دکتر کارلیس اوسیس با 10000 پرستار و دکتر در سراسر آمریکا مصاحبه کرد به امید آنکه در این زمینه اطلاعاتی جمع آوری کند. او به این نتیجه رسید که اکثریت رویاهای نزدیکی به مرگ از خود مغز نشأت نمی گیرد بلکه عواملی بیرونی در میان است او چنین نوشت: « در حالی که بعضی موارد رویت ارواح ممکن است در اثر صدمه های مغز پیدا شود. در بیشتر موارد اینگونه رویتها بر اثر خیالات و توهم نیست. برای مثال شخص در حال مرگ ممکن است در جمیع جهات منطقی باشد اما با وجود این اصرار می ورزد که ارواحی برای بردن او به جهان دیگر ظاهر شده اند. بطور کلی چنین تجربیاتی بیشتر اعتقاد به زندگانی بعد از مرگ را می رساند.

اما به نظر می رسد علی رغم تحقیقات مداوم دکتر اوسیس و دیگران رویت اشباح رو به کاهش است. آیا جهان امروز نسبت به پدیده روح توجه کمتری نشان می دهد؟

دکتر پال استیونسون رئیس بخش مطالعات شخصیت در دانشکده پزشکی ویریجینیا دو توضیح ارائه می دهد:

اول باید مشخص کنیم آیا ظهور ارواح براستی به اندازه قرن نوزدهم اتفاق می افتد؟

اگر به همان اندازه، اتفاق می افتد چرا تعداد کمتری از آنها گزارش می شود؟ استیونسون می گوید شرایط اجتماعی بخشی از پاسخ این سوال است. وقتی به روح یا شبح فکر می کنیم بطور غیر عادی به فکر خرافات می افتیم. به نظر می رسد دوران معاصر، تفکر درباره ی چنین موضوعاتی را منع کرده است. شاید این عدم اعتقاد به ارواح مردم را وا می دارد تا هر گاه با روحی مواجه شوند آنرا به خیالبافی خود منسوب کنند. از طرفی فرض کنید تعداد موارد مواجهه با اشباح براستی رو به کاهش گذاشته باشد در اینصورت قضیه ی مربوط به وضعیت زمانی ماست.

امروزه به یقین ارتباطات ما کاملتر شده پس ناچاریم نتیجه بگیریم که ارواح در این قرن کمتر مایل به ظهور هستند. در گذشته اگر کسی یکبار روحی را می دید بسیار مایل بود که باز هم شاهد ظهور روح باشد و شاید این انگیزه ای می شد که مجدداً رویتی صورت گیرد امروزه احتمال چنین موقعیتی کمتر شده است.

دوم: مرگهای ناگهانی امروز کمتر از گذشته اتفاق می افتد، شاید این امر ظهور ارواح را کمتر کرده است.

سوم: شاید همان شرایط که مردم را از باور به ارواح باز داشته ارواح را نیز از ظهور باز می دارد.

معهذا: بعضی از وقایع جدید نظیر آنچه توسط هیلده ساکس گزارش شده تنها می تواند در دوران معاصر واقع شود و بس.

در 4 می 1980، هیلده در ساعت یازده و سی دقیقه محل کارش در رستوران را ترک کرد تا به خانه برود. هنگامی که راه افتاد. اودی خاکستری رنگی را که متعلق به نامزد خواهرش یوهان هوفربود، دید. این منظره او را متعجب کرد. زیرا هوفر رستوران را یک ساعت قبل ترک کرده بود و گفته بود که یکراست به خانه اش خواهد رفت. تردیدی نبود که ماشین به او تعلق داشت از درون پنجره کنار هوفر را درون ماشین دید. هوفر سرعت را کم کرد به او ل لبخندی زد، دست تکان داد و گذشت.

 یک ساعت بعد، پدر یوهان صدای اتومبیل او را شنید که در ساعت مقرر به خانه رسید. یوهان مطابق معمول در حیاط خانه مانوری با اتومبیل داد که صدای آن بگوش رسید و بعد ماشین را خاموش کرد.

نه هیلده و نه آقای هوفر متوجه مطلبی غیر عادی نشدند تا روز خانواده ی او دچار نگرانی شدیدی شدند. چند روز دیگر گذشت تا اتومبیل خرد شده ی او را در تونلی پیدا کردند که در سر راه او ریزش کرده بود. آنها متوجه شدند تونل در ساعت یازده و سی دقیقه ریزش کرده اما یوهان یکساعت بعد- توسط خانم هیلده- زنده دیده شده بود. به نظر می رسید خانم ساکس و آقای هرفر ظهور روح در موقع بحرانی را تجربه کرده اند. این تجربه از آن نظر جالب تر از بقیه بنظر می رسد که اتومبیل هوفر نیز دیده شده بود.

این مورد از هر جنبه که بررسی شود، با تمام موارد کلاسیک ثبت شده در یکصد سال اخیر هماهنگی کامل دارد و در عین حال نامحتمل می نماید.

سالها قبل فردریک می یر موقعیت هایی از این دست را به صورت زیر توصیف کرد:

« در طول مطالعات به تجربیاتی از ایندست فراوان بر می خوریم که گرچه غریب و غیر قابل توضیح هستند اما در زمینه ی علمی بکر و منحصر به فرد محسوب نمی شوند.»

ادامه دارد....

 

نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 23:45
برچسب‌ها :