عيد سعيد غدير خم مبارك | بلاگ

عيد سعيد غدير خم مبارك

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

غدیر از نگاه مولوی

زین سبب پیغامبر با اجتهاد   نام خود وانِ علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست   ابن عمّ مَن علی مولای اوست
کیست مولا آنک آزادت کند   بند رِقّیت ز پایت بر کند
چون بآزادی نُبوت هادیست   مؤمنان را ز انبیا آزادیست
ای گروه مؤمنان شادی کنید   همچو سرو و سوسن آزادی کنید
لیک میگویید هر دم شُکر آب   بی زبان چون گلستان خوش‌خضاب
بی زبان گویند سرو و سبزهزار   شُکر آب و شُکر عدل نو بهار
حلّهها پوشیده و دامن‌کشان   مست و رقّاص و خوش و عنبرفشان
جزو جزو آبستن از شاهِ بهار   جسمشان چون دُرج پُر دُرّ ثِمار
مریمان بیشوی آبست از مسیح   خامُشان بی‌لاف و گفتاری فصیح
ماه ما بینطق خوش بر تافتست   هر زبان نطق از فَرِ ما یافتست
نطق عیسی از فَرِ مریم بود   نطق آدم پَرتو آن دم بود
تا زیادت گردد از شکر‌ای ثقات   پس نبات دیگرست اندر نبات
عکس آن اینجاست ذَلَّ مَن قنع   اندر این طَور است عزَّ مَن طمع
در جوال نفس خود چندین مرو   از خریداران خود غافل مشو[۱]

از علی آموز اخلاص عمل

خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست

از علی آموز اخلاص عمل   شیر حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت   زود شمشیری بر آورد و شتافت
او خدو انداخت در روی علی   افتخار هر نبی و هر وَلی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه   سجده آرد پیش او در سجده‌گاه
در زمان انداخت شمشیر آن علی   کرد او اندر غزااش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل   وز نمودن عفو و رحمت بی‌محل
گفت بر من تیغ تیز افراشتی   از چه افکندی مرا بگذاشتی
آن چه دیدی بهتر از پیکار من   تا شدی تو سُست در اشکار من
آن چه دیدی که چنین خشمت نشست   تا چنان برقی نمود و باز جَست
آن چه دیدی که مرا زان عکسِ دید   در دل و جان شعله‌ای آمد پدید
آن چه دیدی برتر از کون و مکان   که به از جان بود و بخشیدیم جان
در شجاعت شیر ربانیستی   در مروّت خود کی داند کیستی
در مروّت ابر موسیی بتیه   کآمد از وی خوان و نان بی‌شبیه
...ای علی که جمله عقل و دیده‌ای   شمّه‌ای واگو از آنچ دیده‌ای
تیغ حلمت جان ما را چاک کرد   آب علمت خاک ما را پاک کرد
بازگو دانم که این اسرارِ هوست   زانک بی‌شمشیر کشتن کارِ اوست
صانع بی‌آلت و بی‌جارحه   واهب این هدیه‌های رابحه
صد هزاران می‌چشاند هوش را   که خبر نبود دو چشم و گوش را
باز گو‌ای بازِ عرش خوش‌شکار   تا چه دیدی این زمان از کردگار
چشم تو ادراک غیب آموخته   چشمهای حاضران بر دوخته
آن یکی ماهی همی‌بیند عیان   وان یکی تاریک می‌بیند جهان
وان یکی سه ماه می‌بیند بهم   این سه کس بنشسته یک موضع نعم
چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز   در تو آویزان و از من در گریز
سحر عین است این عجب لطف خفیست   بر تو نقش گرگ و بر من یوسفیست
عالم ار هجده هزارست و فزون   هر نظر را نیست این هجده زبون
راز بگشا‌ای علی مرتضی   ای پس سؤ القضا حسن القضا
یا تو واگو آنچ عقلت یافتست   یا بگویم آنچ برمن تافتست
از تو بر من تافت چون داری نهان   می‌فشانی نور چون مه بی‌زبان
لیک اگر در گفت آید قرص ماه   شب روان را زودتر آرد براه
از غلط ایمن شوند و از ذهول   بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
ماه بی‌گفتن چو باشد رهنما   چون بگوید شد ضیا اندر ضیا
چون تو بابی آن مدینهٔ علم را   چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش‌ای باب بر جویای باب   تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش‌ای باب رحمت تا ابد   بارگاه ما له کفوا احد
هر هوا و ذره‌ای خود منظریست   نا گشاده کی گود کانجا دریست
تا بنگشاید دری را دیدبان   در درون هرگز نجنبد این گمان
چون گشاده شد دری حیران شود   مرغ اومید و طمع پران شود
غافلی ناگه به ویران گنج یافت   سوی هر ویران از آن پس می‌شتافت
تا ز درویشی نیابی تو گهر   کی گهر جویی ز درویشی دگر
سالها گر ظن دود با پای خویش   نگذرد زاشکاف بینیهای خویش
تا ببینی نایدت از غیب بو   غیر بینی هیچ می‌بینی بگو[۲]

سؤال کردن آن کافر از علی کرم الله وجهه کی بر چون منی مظفر شدی شمشیر از دست چون انداختی

پس بگفت آن نو مسلمان ولی   از سر مستی و لذت با علی
که بفرما یا امیر المؤمنین   تا بجنبد جان بتن در چون جنین
هفت اختر هر جنین را مدتی   می‌کنند‌ای جان به نوبت خدمتی
چونک وقت آید که جان گیرد جنین   آفتابش آن زمان گردد معین
این جنین در جنبش آید ز آفتاب   کآفتابش جان همی‌بخشد شتاب
از دگر انجم به جز نقشی نیافت   این جنین تا آفتابش بر نتافت
از کدامین ره تعلق یافت او   در رحم با آفتاب خوب‌رو
از ره پنهان که دور از حس ماست   آفتاب چرخ را بس راههاست
آن رهی که زر بیابد قوت ازو   و آن رهی که سنگ شد یاقوت ازو
آن رهی که سرخ سازد لعل را   وان رهی که برق بخشد نعل را
آن رهی که پخته سازد میوه را   و آن رهی که دل دهد کالیوه را
بازگو‌ای باز پر افروخته   با شه و با ساعدش آموخته
باز گو‌ای بار عنقاگیر شاه   ای سپاه‌اشکن بخود نه با سپاه
امت وحدی یکی و صد هزار   بازگو‌ای بنده بازت را شکار
در محل قهر این رحمت ز چیست   اژدها را دست دادن راه کیست[۳]

جواب گفتن امیر المؤمنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت

گفت من تیغ از پی حق می‌زنم   بندهٔ حقم نه مامور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا   فعل من بر دین من باشد گوا
ما رمیت اذ رمیتم در حراب   من چو تیغم وان زننده آفتاب
رخت خود را من ز ره بر داشتم   غیر حق را من عدم انگاشتم
سایه‌ای‌ام کدخداام آفتاب   حاجبم من نیستم او را حجاب
من چو تیغم پر گهرهای وصال   زنده گردانم نه کشته در قتال
خون نپوشد گوهر تیغ مرا   باد از جا کی برد میغ مرا
که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد   کوه را کی در رباید تند باد
آنک از بادی رود از جا خسیست   زانک باد ناموافق خود بسیست
باد خشم و باد شهوت باد آز   برد او را که نبود اهل نماز
کوهم و هستی من بنیاد اوست   ور شوم چون کاه بادم یاد اوست
جز بباد او نجنبد میل من   نیست جز عشق احد سرخیل من
خشم بر شاهان شه و ما را غلام   خشم را هم بسته‌ام زیر لگام
تیغ حلمم گردن خشمم زدست   خشم حق بر من چو رحمت آمدست
غرق نورم گرچه سقفم شد خراب   روضه گشتم گرچه هستم بوتراب
چون در آمد علتی اندر غزا   تیغ را دیدم نهان کردن سزا
تا احب لله آید نام من   تا که ابغض لله آید کام من
تا که اعطا لله آید جود من   تا که امسک لله آید بود من
بخل من لله عطا لله و بس   جمله لله‌ام نیم من آن کس
وانچ لله می‌کنم تقلید نیست   نیست تخییل و گمان جز دید نیست
ز اجتهاد و از تحری رسته‌ام   آستین بر دامن حق بسته‌ام
گر همی‌پرم همی‌بینم مطار   ور همی‌گردم همی‌بینم مدار
ور کشم باری بدانم تا کجا   ماهم و خورشید پیشم پیشوا
بیش ازین با خلق گفتن روی نیست   بحر را گنجایی اندر جوی نیست
پست می‌گویم باندازهٔ عقول   عیب نبود این بود کار رسول
از غرض حُرّم گواهی حُر شنو   که گواهی بندگان نه ارزد دو جو
در شریعت مر گواهی بنده را   نیست قدری وقت دعوی و قضا
گر هزاران بنده باشندت گواه   بر نسنجد شرع ایشان را به کاه
بندهٔ شهوت بتر نزدیک حق   از غلام و بندگانِ مسترقّ
کین بیک لفظی شود از خواجه حر   وان زید شیرین میرد سخت مر
بندهٔ شهوت ندارد خود خلاص   جز بفضل ایزد و انعام خاص
در چهی افتاد کان را غور نیست   وان گناه اوست جبر و جور نیست
در چهی انداخت او خود را که من   درخور قعرش نمی‌یابم رسن
بس کنم گر این سخن افزون شود   خود جگر چه بود که خارا خون شود
این جگرها خون نشد نه از سختی است   غفلت و مشغولی و بدبختی است
خون شود روزی که خونش سود نیست   خون شو آن وقتی که خون مردود نیست
چون گواهی بندگان مقبول نیست   عدل او باشد که بندهٔ غول نیست
گشت ارسلناک شاهد در نذر   زانک بود از کَون او حرّ بن حر
چونک حرم خشم کی بندد مرا   نیست اینجا جز صفات حق در آ
اندرآ کآزاد کردت فضل حق   زانک رحمت داشت بر خشمش سبق
اندرآ اکنون که رَستی از خطر   سنگ بودی کیمیا کردت گهر
سته‌ای از کفر و خارستان او   چون گلی بشکف به سروستان هو
تو منی و من توم‌ای محتشم   تو علی بودی علی را چون کشم
معصیت کردی به از هر طاعتی   آسمان پیموده‌ای در ساعتی
بس خجسته معصیت کان کرد مرد   نه ز خاری بر دمد اوراق ورد[۴]

دیوان شمس

آن شاه که با دانش و دین بود علی بود

آن شاه که با دانش و دین بود علی بود   مسجود ملک ساجد و معبود علی بود
خورشید ضیاء گستر و جمشید دو کشور   ماه فلک موهبت و جود، علی بود
آن شاه فلک مرتبه کز عز و جلالت   بر سایر مخلوق بیفزود، علی بود
آن نکته تحقیق حقائق به حقیقت   کز روی یقین مظهر حق بود، علی بود
آن نقطه توحید احد کز دم واحد   جز او نفس وحدت نشنود، علی بود
آن بود وجود دو جهان کز ره معنی   بی او نشدی عالم موجود، علی بود
آن فاتحه دولت و مفتاح سعادت   کز قفل در مصطبه بگشود، علی بود
آن ساعد دین حق و ینبوع معانی   کز یمن وی آدم شده مسجود، علی بود
آن فارس میدان ریاضت که به مردی   گوی سبق از عالم بربود، علی بود
آن شه که به شمشیر وی از آینه دین   زنگ ستم و بدعت بزدود،علی بود
آن نور مجرد که به او در همه حالت   با موسی و با عیسی و با هود، علی بود
آن روح مصفا که خداوند به قرآن   بنواخت به چند آیت و بستود، علی بود
هم صابر و هم صادق و هم قانت و منفق   هم هادی و هم شاهد و مشهود، علی بود
هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن   هم موعد و هم وعده و موعود، علی بود
با ملک سلیمانی و با عصمت یحیی   با منزلت آدم و داوود علی بود
وجهی که بفرمود خداوند به قرآن   آن وجه مکرم که بفرمود علی بود
جبریل امین را زبر حضرت عزت   مقصد به مثل احمدو مقصود علی بود
گویند ملک ساجد و مسجود بد آدم   از من بشنو ساجد و مسجود علی بود
هر چند که والد به از این گفت ولیکن   در دین ولد والد و مولود علی بود
این سر بشنو باز ز شمس الحق تبریز   کز نقد وجود دو جهان بود علی بود[۵]

شاه ما شاه است و نامش مرتضاست

شاه ما شاه است و نامش مرتضاست   در دو عالم شاه ما شیر خداست
شاه مارا برهمه شاهان شهی است   شاه ما بر جمله شاهان پادشاست
غیر او دیگر تو خود شاهی مدان   غیر حق بر هرکه می‌نازی خطاست
شاه ما آن شه که نامش حیدر است   بر همه شاهان یقین فرمانرواست
چند گویی تو زشاهان مجاز   که بدانی شاه شاهان شاه ماست
شاه شاهان جهان از ما طلب   شاه جنّ و انس و شاه اولیاست
گنج حق در سینه آن شاه دان   باب علمش گر همی خوانم رواست
شاه سلطانان عالم چون علیست   یادگار مصطفای با صفاست
مصطفی را غیر او همدم نبود   در حقیقت رازدار مصطفاست
جملۀ شاهان عالم سر به سر   بر در این شاه ما همچون گداست
دو چراغند و ازیشان یک شعاع   نور ایشان کی زیکدیگر جداست
آنکه در قرآن سراسر مدح او   هست خاصه زینتش در هل اتاست
شمس تبریزی تو حق دانسته ای   جان ما با مصطفا و مرتضاست
مصطفی و مرتضی هردو یکی است   تا نگویی تو زیکدیگر جداست
گرجدا دانی علی از مصطفی   دشمن جانت خدای کبریاست
اهل بینش جملگی خود بر حق اند   چشمۀ نورش علی مرتضاست[۶]

تا صورت پیوند جهان بود، علی بود

تا صورت پیوند جهان بود، علی بود   تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود، علی بود   سلطان سخا و کرم و جود، علی بود
هم آدم و هم شیث هم ایوب و هم ادریس   هم یوسف و هم یونس وهم هود، علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس   هم صالح پیغمبر و داوود، علی بود
در ظلمت ظلمات به سرچشمه حیوان   هم مرشد و هم راهبر خضر، علی بود
داود که میساخت زره با سر انگشت   استاد زره ساز به داود، علی بود
مسجود ملایک که شد آدم ز علی شد   در قبله محمد بد و مقصود، علی بود
آن عابد سجاد که خاک درش از قدر   بر کنگره عرش بیفزود، علی بود
هم اول هم آخر و هم ظاهر و باطن   هم عابد و هم معبد و معبود، علی بود
وجهی که بیان کرد خداوند در الحمد   آن وجه بیان کرد و بفرمود، علی بود
عیسی به وجود آمد و فی الحال سخن گفت   آن نطق و فصاحت که در او بود، علی بود
آن لحمک لحمی بشنو تا که بدانی   آن یار که او نفس نبی بود، علی بود
موسی و عصا و ید بیضا و نبوت   در مصر به فرعون که بنمود، علی بود
چندانکه در آفاق نظر کردم و دیدم   از روی یقین در همه موجود، علی بود
خاتم که در انگشت سلیمان نبی بود   آن نور خدایی که بر او بود، علی بود
آن شاه سرافراز که‌اندر شب معراج   با احمد مختار یکی بود، علی بود
سر ّ دو جهان پرتوی انوار الهی   از عرش به فرش آمد و بنمود، علی بود
آنجا که جوی شرک نماید به حقیقت   آن عارف و آن عابد و معبود، علی بود
جبریل که آمد زبر خالق بی‌چون   در پیش محمد شد و مقصود، علی بود
آنجا که جوی شرک بود در ره توحید   می‌دان که یکی بود که بنمود، علی بود
محمود نبودند مر آنها که ندیدند   کاندر ره دین احمد و محمود، علی بود
آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن   کردش صفت عصمت و بستود، علی بود
این کفر نباشد، سخن کفر نه اینست   تا هست علی باشد و تا بود، علی بود
آن قلعه گشایی که در قلعهء خیبر   برکند به یک حمله و بگشود، علی بود
آن شاه سرافراز که‌اندر ره اسلام   تا کار نشد راست نیاسود، علی بود
آن شیر دلاور که برای طمع نفس   بر خوان جهان پنجه نیالود، علی بود
هارون ولایت ز پس موسی عمران   بالله که علی بود علی بود علی بود
این یک دو سه بیتی که بگفتم به معما   حقا که مراد من و مقصود، علی بود
سرّ دو جهان جمله ز پیدا و ز پنهان   شمس الحق تبریر که بنمود، علی بود[۷]

ای شاه شاهان جهان

ای شاه شاهان جهان الله مولانا علی   ای نور چشم عاشقان الله مولانا علی
حمد است گفتن نام تو‌ای نور فرخ نام تو   خورشید و مه هندوی تو الله مولانا علی
خورشید مشرق خاوری در بندگی بسته کمر   ماهت غلام نیک پی الله مولانا علی
خورشید باشد ذره‌ای از خاکدان کوی تو   دریای عمان شبنمی الله مولانا علی
موسی عمران در غمت بنشسته بد در کوه طور   داود می‌خواندت زبور الله مولانا علی
آدم که نور عالم است عیسی که پور مریم است   در کوی عشقت درهم است الله مولانا علی
داود را آهن چو موم قدرت نموده کردگار   زِیرا بدل اقرار کرد الله مولانا علی
آن نور چشم انبیا احمد که بد بدر دجا   می‌گفت در قرب دنی الله مولانا علی
قاضی و شیخ و محتسب دارد بدل بغص علی   هر سه شدند از دین بری الله مولانا علی
گر مقتدای جاهلی کردست در دین جاهلی   تو مقتدای کاملی الله مولانا علی
شاهم علی مرتضی بعدش حسن نجم سما   خوانم حسین کربلا الله مولانا علی
آن آدم آل عبا دانم علی زین العباد   هم باقر و صادق گوا الله مولانا علی
موسی کاظم هفتمین باشد امام و رهنما   گوید علی موسی الرضا الله مولانا علی
سوی تقی‌ای و نقی در مهر او عهدی بخوان   با عسکری رازی بگو الله مولانا علی
مهدی سوار آخرین بر خصم بگشاید کمین   خارج رود زیر زمین الله مولانا علی
تخم خوارج در جهان نا چیز و نا پیدا شود   آن شاه چون پیدا شود الله مولانا علی
دیو وپری و اهرمن اولاد آدم مرد و زن   دارند این سر در دهن الله مولانا علی
اقرار کن اظهار کن مولای رومی این سخن   هر لحطه سر من لدن الله مولانا علی
ای شمس تبریزی بیا بر ما مکن جور و جفا   رخ را بمولانا نما الله مولانا علی[۸]

‌ای رهنمای مؤمنان

ای رهنمای مؤمنان الله مولانا علی   ای سرپوش غیب دان الله مولانا علی
تو چشم و جانرا میدهی کون و مکانرا میدهی   چشم و عیان را میدهی الله مولانا علی
دانندهْ راز همه انجام و آغاز همه   ای قدر و اعزاز همه الله مولانا علی
هم حی و هم باقی تویی هم کوثر و ساقی تویی   قسّام و رزّاقی تویی الله مولانا علی
ما جمله سر گردان تو هم واله و حیران تو   گوینده برهان تو الله مولانا علی
وحش و طیورو انس وجان جمله بفرمانت روان   داری تو فضل بیکران الله مولانا علی
بردار از جانم محن ما را بده فیض سخن   از تست کامم در دهن الله مولانا علی
تو مالک هفت اختری هم سالکانرا رهبری   هم مؤمنانراغمخوری الله مولانا علی
احسان ز تو ارکان ز تو برهان ز تو ابدان ز تو   هم روح و هم ریحان ز تو الله مولانا علی
هم انبیا گویا ز تو هم اولیا دانا ز تو   هم عارفان شیدا ز تو الله مولانا علی
قیومی و هم اکرمی سلطانی و هم اعظمی   بر جمله عالم عالمی الله مولانا علی
     
ملّت ز تو جان یافته هم جان جانان یافته   نقد فراوان یافته الله مولانا علی[۹]

‌ای مرغ خوش الحان بخوان

ای مرغ خوش الحان بخوان الله مولانا علی   تسبیح خود کن بر زبان الله مولانا علی
خواهی که یابی زندگی بشتاب اندر بندگی   تا بخشدت زیبندگی الله مولانا علی
اسمش عظیم و اعظم است غفران و فرد و عادلمست   مولا و حق آدم است الله مولانا علی
خواهی که یابی زو نشان جان در ره او بر فشان   کو جان‌دهست و جانستان الله مولانا علی
سبحان حی لاینام پیدا زتو هر صبح و شام   حج و نماز است و صیام الله مولانا علی
رزاق رزق بندگان مطلوب جمله طالبان   مأمور امر کن فکان الله مولانا علی
سلطان بی‌مثل و نظیر پروردگار بی‌وزیر   دارندۀ برنا و پیر الله مولانا علی
دارندۀ لوح و قلم پیدا کن خلق از عدم   میر عرب فخر عجم الله مولانا علی
سر دفتر هر انجمن علامه مصر و یمن   آن پردل دشمن فکن الله مولانا علی
مجموع قرآن مدحتش حمد و ثنا و عزتش   نام بزرگی خدمتش الله مولانا علی
هم مؤمنان و مؤمنات وحش و طیور و هم نبات   مقصود کل کائنات الله مولانا علی
اشجار وکوه و بحر و بر هم آسمان اندر نظر   تسبیح گویندش بفر الله مولانا علی
در بندگی می‌بند کمر اندر طلب میر و بسر   خوش هادی است و راهبر الله مولانا علی
گر عاشقی و راه بین غره مشو خود را ببین   وانگه ز جان و دل گزین الله مولانا علی
ای بنده شیرین زبان از دیو اگر خواهی امان   هر دم برآور تو ز جان الله مولانا علی
ای شمس دین جانباز جان در معانی بر فشان   تا آیدت در گوش جان الله مولانا علی
خواهی که یابی زو نشان جان در ره او بر فشان   کو جان‌ده است و جان‌ستان الله مولانا علی[۱۰]

رباعیات دیوان شمس

دایم ز ولایت علی خواهم گفت

دایم ز ولایت علی خواهم گفت   چون روح قدس ناد علی خواهم گفت
تا روح شود غمی که بر جان منست   کل هم و غم سینجلی خواهم گفت[۱۱]

در دایره وجود موجود علیست

در دایره وجود موجود علیست   اندر دو جهان مقصد و مقصود علیست
گر خانه اعتقاد ویران نشدی   من فاش بگفتمی که معبود علیست[۱۲]

 

عيد سعيد غدير خم مبارك,عيد غدير خم مبارک,عيد غدير خم مبارك باد,عيد سعيد غدير خم مبارك باد,...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 14:10