به سوی سعادت52 | بلاگ

به سوی سعادت52

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

به سوی سعادت

(تعمقی بر افکار اخلاقی، عرفانی، تربیتی بزرگان دین)

از قرنها پیش با استناد به چاپ های سنگی متعدد

تهیه، تدوین، تنظیم:

دکتر جهاندار مهر افشا

قسمت پنجاه و دوم

در بیان عدوات و دشمنی است

عدوات و دشمنی است و آن بر دو قسمست زیرا که هر که عدوات کسیرا در دل دارد یا آنرا در دل پنهان می کند و انتظار کینه گویند که عبارتست از پنهان کردن عدوات شخص در دل و قسم دوم را عدوات نامند و این ثمره ی قسم اول است زیرا که چون کینه قوت گرفت و عدوات شدید گردید خزانه دل از محافظت آن عاجز و چرده از روی کار بر می دارد و قسم اول از ثرمات غضب است زیرا که چون آدمی بر دیگری خشم گیرد و به جهت عجز از انتقام یا مصلحتی دیگر آنوقت غضب نکند و خشم خود را فرو برد و در دل خود پنهان سازد و کینه حاصل م یشود و هر یک از این دو قسم از صفات مهلکه و اخلاق رذیله است و از اخبار مستفاد می شود که مومن کینه توز نمی باشد و در اغلب اوقات صفات مهلکه دیگر نیزاز کینه و عدوات متولد می گردد و چون حسد و غیبت و دروغ و بهتان و شماتت و اظهار عیب و دوری و ایذاء و سحزیه و استهزاء و غیر اینها از آفات و اعمال محرمه که دنیا و دین آدمی را فاسد می سازد و اگر فرض شود که هیچیک از اینها حاصل نشود همان خود بغض و عدوات او از امراضی است که نفس قدسی را بیمار و همیشه روح از آن متألم و در آزار می باشد آدمیرا از بساط قرب الهی دور و از مرافقت ساکنان عالم قدس مهجور می گرداند وصاحب خود را منع می کند از آنچه شیوه ی اهل ایمان و شیمه اخبار و نیکان است و از بشاشت و شکفتگی و مهربانی و فروتنی و مرافقت و همنشینی نسبت به به کسیکه کینه او را در دل دارد و خود را از اعانت و قضاء حوائج او باز می دارد و هر یک از اینها درجه از دین را کم می کنند و پرده ی میان او ومیان بار یافتگان بزم تقرب می گردد و از این جهت است که در اخبار و آثار مذمت بیشمار در خصوص عدوات و دشمنی مردم احتراز کن و فرمود که جبرئیل هرگز در هیچ امری اینقدر وصیت نکرد که در خصوص عداوت مردم و حضرت صادق علیه السلام فرمودند که هر که تخم عداوت بکارد همانرا که کشته است میدرود و معالجه ی این صفت خبیثه آنست که اول تأمل کند در اینکه دشمنی وعداوت شجره ایست که بجز اندوه و الم در دنیا ثمری ندارد و صفتی است که غیر از غصه و غم اثری نمی بخشد ساغریست که بجز زهر جانگزا بکام صاحب خود نریزد آتشی است که بغیر از دو دودمانهای قدیم از بیخ و بنیاد و برافتاد و بسا دولتهای بی پایان که به سبب عدوات به نکبت مبدل و بساعرتها که بنیادش که بنیادش به تیشه عدوات سست و مختل گردیده بلکه آنچه از کتب تواریخ و سیر و احوال مردمان مکرر معلوم شده آنست که هیچ دولتی بسر نیاید مگر بواسطه ی عدوات و دشمنی و نعم ماقیل درخت دوستی بنشان که کام دل ببارآرد نهال دشمنی بر کن که رنج بی شمار آرد و اکثر آنست که مطلقاً از کینه و عدوات ضرری با آنکه او را دشمن دارند نمی رسد وبعد از آن ملاحظه ی عاقبت آنرا در آخرت بنماید که آدمی را بعذاب الیم می رساند و چون این امور را تأمل کرد و تنبیه گردید که عاقل همیشه خود را در حالتی باقی نمی دارد که مضرات آن باو عاید و دشمنش از آن منتفع گردد و پس سعی نماید و در مجامع و محافل نیکیهای او را اظهار نماید بلکه نسبت باو زیاده از دیگران نیکی و احسان کند تا نفس را گوشمال داده بینی شیطان را بر خاک مالد و پیوسته چنین رفتار کند تا آثار عداوت از دل او بر طرف شود و ضد این صفت نصیحت است که عبارت است از خیرخواهی و نیک پسندی بر دیگران و آن نیز بر دو قسم است باطنی و ظاهری اول عبارت از آنست که طالب خوبی و خبر مسلمین باشد دوم آنست خیر و صلاح ایشانرا بجا آورد و شرافت این صفت بسیار و فضیلت آن بیشمار است همچنانکه در بیان صفت حسد مذکور خواهد شد.

ادامه دارد.....

تعمی در بحران فرار مغزها

تهیه، تدوین، تنظیم:

دکتر جهاندار مهر افشا

قسمت پنجم

علم بومی....

تنها راه آب بندی نشت نشا

دانشگاه صنعتی شریف یک شعبه ی بد از دانشگاه های امریکا است. در آن چیزی تدریس می شود که مسئولان دوست دارند آن را علم بنامند، اما این علم، ترجمه ای است نادقیق و ناکارآمد از علم تجربی غربی. بی ریشه و بی اصالت. از زیر بته به عمل آمده. و پر روشن است چیزی که ریشه ندوانیده باشد، بزرگ نمی شود. از روزی که شروع کردیم به ترجمه ی علم، حالی مان نشد که علم تجربی غرب، بر اساس تجربه ی غربیان از جهان راست شده است و ما اگر بخواهیم علم تجربی داشته باشیم، دست کم باید خودمان تجربه کنیم.

هر بچه ی دبیرستانی این ملک، قوانین نیوتن را بایستی برای امتحاناتش حفظ کند. اما هیچ زمانی در نمی یابد که قانون سوم- هر عملی را عکس العملی است، عیناً از قانون علیت منتج می شود و بوعلی سینا قرن ها پیش در شفا چنین نگاشته است که اگر نبود اصطکاک، جسمی که در فلک متحرک بود هرگز از حرکت باز نمی ایستاد.... هیچ وقت کسی به او قصه های شیخ اشراق، سهروردی حکیم را نشان نداده است که در آن به کرمی شتاب تا طعنه می زند که «بی چاره تنگ حوصله است، خود نمی داند که آن روشنایی نفس وی هم از آفتاب است». هیچ گاه به این فکر نکرده است که چرا شتاب و نیرو و جرم در ارتباط هستند. این یکی عقلی بوده یا تجربی؟ حضرت سر آیزاک چه گونه این قانون را از دل طبیعت بیرون کشیده بود؟ ما نه فقط از خودمان دور افتاده ایم که از غریبان نیز. قصه ی شیخ اشراق پیش کش؛ هیچ زمانی کسی برای ما قصه ی نیوتن را تعریف نکرده است که چگونه سطوح شیبدار را در زوایای مختلف می آزمود و نمودار سرعت و زمان را نقطه- نقطه رسم می کرد و شبه خطی بودن آن را در می یافت.... و تا این قصه را به کسی یاد ندهیم، او نمی فهمد که چه گونه علم تولید می شود. و به عوض تعلیم علم ترجمه ای باید قصه گفت. به همین سادگی باید قصه ی تولید علم را تعریف کرد. یعنی زندگی مولد دانش را به دانش آموزان نشان داد. همان تقدم سیره بر سنت....

از کل نیوتن همین را به ما چپانده اند که یک سیب از بالای درختی- تالاپ-افتاد و همه چیز کشف شد. حالا همه ی سیستم آموزشی کشور هم منتظر نشسته اند تا سیبی از بالای درخت بیافتد و خورشید مشرقی به در آید... دانش آموز ما چون نحوه ی تولید علم غربی را نمی فهمد، زندگی علمی را نمی بیند، عادت می کند به لقمه ی آماده جویدن، پس دستگاه گوارشش نحیف و نحیف تر می شود، تا آن جا که به یک هندبوک ساده(Hand Book)، یک حل المسائل مبتذل، یک دائره المعارف تنک  تبدیل می شود. نه او که استاد دانش گاه هم از متدلوژی بی بهره است. ما نمی دانیم که علم چه گونه تولید می شود. برای همین پای این قافله تا به حشر لنگ است. روند ترجمه ی علم، اگر به تولید علم تبدیل نشود، روزا روز پرت و پلاتر خواهیم شد. تازه حتی با آوردن روش شناسی علم تجربی غرب هم به جایی نخواهیم رسید. دست بالا می شویم یک شعبه از شعبات بد و عقب افتاده ی دانش گاهی غربی. ما حتی باید روش شناسی علمی مان را نیز خود تولید کنیم. و این علم، از تولید سوال آغاز می شود. ما باید بتوانیم سوال بومی طرح کنیم تا برای یافتن مجبور به تولید علم شویم. سال هاست که باب تولید سوال علمی در این مملکت بسته شده است. از شور و نشاط علمی هیچ خبری نیست. دانشگاه هایی که در آن علم تولید نشود و زورکی تدریس شود، بدل می شوند به گورستان های علمی. باور کنیم که همیشه این گونه نبوده است... رابطه نسبت را در این شعر مولانا ببینید.

آب در کشتی هلاک کشتی است، کشتی اندر بحر همچون پشتی است

بالا برویم و پایین بیاییم، معمار مسجد شاه اصفهان، اگر شیخ بهایی باشد، سهمی را می دانسته که یعنی چه. کانوش را می توانسته محاسبه کند. انعکاس صوت را درک می کرده و برای همین منبر را عدل، وسط کانون قرار می داده. با آن ساعت خورشیدی که مثل یک کار سر دستی و بی اهمیت، در حیاط پشتی جاسازی کرده است، معلوم می کند که از خط السیر خورشید اطلاع داشته است و دست کم از نوع حرکت نسبی زمین و خورشید و تغییر آن در طی روز و فصل آگاه بوده. نه فقط این که از بار گسترده ی شکل های سهموی و محاسبه ی استحکام گنبدها هم چیزکی بارش بوده. گذشته از همه ی این ها آن قدر ذوق هنری داشته که سر در مسجد را که هم سو با جهات اصلی شرق و غرب است آن قدر بلند بگیرد که انحراف زاویه ی جنوب با قبله، معماری میدان شاه اصفهان را به هم نریزد. هنوز هم وقتی وارد می شوی، آن چنان در راه رو تاب می خوری و چنان از بلندی و زیبایی بنا کف می کنی که متوجه این تغییر زاویه نمی شوی. سر در ورودی هم سو با جهات اصلی، با محراب، ثلث قائمه اختلاف دارد! این بابا یک علمی داشته است دیگر. نمی توان که همین جوره گتره ای نشست و یک هم چه بنایی علم کرد که امروز بعد از گذشت چند قرن فقط از نگاه کردنش هوش از سر آدم می پرد...

مقایسه اش کنید با معمار این شیر پاکتی سه گوش که به جای مجلس شورای اسلامی به ما قالب کرده اند. یک چیز بی ریخت، جز قلی، بی هویت که نه می توانی وصلش کنی به پیرامید لوور، نه به اهرام مصر.... یک چیز من در آوردی بی روح که هنوز که اوست و بنا چند ساله نشده نمی توان با طیب خاطر جوری به گل مالی نمای آن نگاه کرد که بعد نیاز به دست مالی پیدا نشود و اگر بهایی اختلاف قبله و جنوب را در اصفهان، جوری راست و ریست می کند که به عقل جن هم نمی رسد، این بابا هم جوری این بنا را می سازد که کلی ساخت مان را باید دورش خراب کرد تا بنا دیده شود. (و خدا وکیلی ما که رفتیم تا برای رویت مأخذ و منابع نوشتار حاضر این بنا را ملاحظه بفرماییم، برای هزارمین بار در زندگی مان چنان محو مسجد سپه سالار شدیم که اصلاً بنای جدید را ندیدیم. راستی برای شادی روح ارباب کیخسروی زرتشتی، کارپرداز مجلس شورای ملی و میرزا مهدی خان معمار فارغ التحصیل اکول سانترال پاریس صلوات....)

معمار این بنای مجلس، آرشیتکت است و درس خوانده است و حکماًٌ کلی بارش است و اگر هم بااو مصاحبه کنی از نقاشی میرو برایت ردیف می کند تا مجسمه ی مونه، اما شیخ بهایی امل است و ابل است و پس بی سواد است و آخوند است و تا کی به تمنای وصال تو یگانه است و...

به پیر به پیغمبر، شیخ بهایی بیش از این آرشیتکت وطنی زندگی کرده است. زندگی یعنی این که شعر گفته است، تفلسف کرده است، شاگرد پرورانده است، کاریز نجف آباد را احیا کرده است و تقسیم کرده است، حکم فقهی داده است برای مردمی که آب از زمین شان می گذشته که چه سهمی از آب دارند و حق و حقوق شان از کجا تأدیه شود، مسجد ساخته است، خیابان طرح کرده است (جوری که هنوز هم چهار باغ پایین زیباترین خیابان اصفهان است) و در آخر هم آن قدر حالی اش بوده که در شیر و شکر در فصل «فی ذم من صرف خلاصه عمره فی العلوم الرسمیه المجازیه » و فصل بعدی، « فی العلم النافع فی المعاد»، چنین فرموده است:

ای کرده به علم مجازی خو

نشنیده ز علم حقیقی بو

سرگرم به فکرت یونانی

دل سرد ز حکمت ایمانی

راهی ننمود اشاراتش

دل شاد نشد ز بشاراتش

تا کی ز شفاش شفا طلبی

وز کاسه ی زهر دوا طلبی

تا چند جو نکبتیان مانی

بر سفره ی چرکن یونانی

ای مانده ز مقصد عالی دور

آکنده دماغ ز باد غرور

از علم رسوم چه می جویی

اندر طلبش تا کی پویی

تا چند زنی ز ریاضی لاف

تا کی بافی هزار گزاف

ز دوائر عشر و دقایق وی

هرگز نبری به حقایق پی

در قبر به وقت سوال و جواب

نفعی ندهد به تو اسطرلاب....

شیخ نه فقط زیستن هفتاد ساله ی دنیوی، که هر دو عالم را پیش رو داشته است و این گونه است که علمش رنگ دیگری می گیرد....

و حالا با این استحاله ی اساتید، به جای آثار الباقیه عن القرون الخالیه ی بیرونی بایستی منتظر آثار الخالیه عن القرون الباقیه ی درونی باشیم!

ادامه دارد.....

 

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 3:44